تبلیغات 
... وضعیت یاهو
... بایگانی
نویسندگان
دخترک تنها... (6)
موضوعات
عمومی (6)
آرشیو
آذر 1384 (1)
آبان 1384 (5)
صفحات
... لینكستان
... لینكدونی
... آمار وبلاگ
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
©
احساس می کنم
در هر رگم
با هر تپش قلب من کنون
بیدار باش قافله ای می رسد به گوش
نوشته شده در شنبه 12 آذر 1384 و ساعت 01:12 ق.ظ توسط : دخترک تنها...
ویرایش شده در - و ساعت -
©
دوباره رفتم آرشیو چک کردم قاط زدم
و بلور اشکهایم دوباره راه پر پیچ و خم گونه های سردم را طی می کنند تا به لبانم برسند جایی
که روزی نام تو روی آن حک شده بود و جای بوسه هایت را هنوز می توانم حس کنم و...
دوباره سکوت و صدای اشکهای بی گناه من و ...
نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان 1384 و ساعت 01:11 ق.ظ توسط : دخترک تنها...
ویرایش شده در - و ساعت -
©
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود
یکی مثه من عاشق یکی مثه تو بود
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود
یکی مثه من عاشق یکی مثه تو بود
اومد که فریاد بزنه اما دیگه نایی نداشت
خواست بمونه پیشش ولی تو قلب اون جایی نداشت
آی پسره آی بی وفا آی تو که تنهام می زاری
تو قاب عکست جای من عکس کی و می خوای بزاری
برو برو که مثل تو زیاده تو دنیا واسم
برو برو ولی بدون که تا ابد جایی نداری تو دلم
زدم به سیم آخرو گفتم ولش کن بی خیال
اون واسه من یار نمیشه
بی خیال این عشق محال
گفتم توی مرام ما منت کشی نیست با مرام
می خواد بره خوب به درک
همینی که هست ختم کلام
برو برو که مثل تو زیاده تو دنیا واسم
برو برو ولی بدون که تا ابد جایی نداری تو دلم
نوشته شده در سه شنبه 24 آبان 1384 و ساعت 12:11 ب.ظ توسط : دخترک تنها...
ویرایش شده در - و ساعت -
©
کاشکی که عاشق بودی تا دردمو بدونی
دنیای غصه هامو توی چشام بخونی
کاشکی که تا قیامت می موندی در کنارم
آرزویی به جز این نداشتم و ندارم
نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان 1384 و ساعت 11:11 ق.ظ توسط : دخترک تنها...
ویرایش شده در - و ساعت -
©
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می سازد
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من
.......
هیچ کس جز خدا تو و من چیزی نمی دونه حتی خود تو .......
نوشته شده در دوشنبه 9 آبان 1384 و ساعت 02:10 ق.ظ توسط : دخترک تنها...
ویرایش شده در - و ساعت -
©
کسی مرا صدا می زند
و من بی آنکه برگردم
می دانم تویی
تویی که از سرزمین آفتاب
به کویر خسته از سراب آمدی
بی آنکه برگردم می بینمت
تو با خود آفتاب آورده ای
تا ذوب انجمادم را به انتظار بنشینی
نوشته شده در چهارشنبه 4 آبان 1384 و ساعت 04:10 ق.ظ توسط : دخترک تنها...
ویرایش شده در - و ساعت -