تبلیغات
اشک یخی
اشک یخی


©

شنبه 12 آذر 1384

احساس می کنم

در هر رگم

با هر تپش قلب من کنون

بیدار باش قافله ای می رسد به گوش

نوشته شده در شنبه 12 آذر 1384 و ساعت 01:12 ق.ظ توسط : دخترک تنها...
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


©

پنجشنبه 26 آبان 1384

دوباره رفتم آرشیو چک کردم   قاط زدم  

و  بلور اشکهایم دوباره  راه پر پیچ و خم گونه های سردم را طی می کنند تا به لبانم برسند  جایی

که روزی نام تو  روی آن حک شده بود و جای بوسه هایت را هنوز می توانم حس کنم  و...

دوباره سکوت و صدای اشکهای بی گناه من و ...

نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان 1384 و ساعت 01:11 ق.ظ توسط : دخترک تنها...
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


©

سه شنبه 24 آبان 1384

 یکی بود یکی نبود  زیر گنبد کبود

یکی مثه من عاشق یکی مثه تو بود

 یکی بود یکی نبود  زیر گنبد کبود

 یکی مثه من عاشق یکی مثه تو بود

اومد که فریاد بزنه اما دیگه نایی نداشت

خواست بمونه پیشش ولی تو قلب اون جایی نداشت

آی پسره آی بی وفا آی تو که تنهام می زاری

تو قاب عکست جای من عکس کی و می خوای بزاری

برو برو که مثل تو زیاده تو دنیا واسم

برو برو ولی بدون که تا ابد جایی نداری تو دلم

زدم به سیم آخرو  گفتم ولش کن بی خیال

  اون واسه من یار نمیشه

بی خیال این عشق محال

 گفتم توی مرام ما منت کشی نیست با مرام

می خواد بره خوب به درک 

همینی که هست ختم کلام

برو برو که مثل تو زیاده تو دنیا واسم

 برو برو ولی بدون که تا ابد جایی نداری تو دلم

نوشته شده در سه شنبه 24 آبان 1384 و ساعت 12:11 ب.ظ توسط : دخترک تنها...
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


©

چهارشنبه 18 آبان 1384

کاشکی که عاشق بودی تا دردمو بدونی

دنیای غصه هامو توی چشام بخونی

کاشکی که تا قیامت می موندی در کنارم

آرزویی به جز این نداشتم و ندارم

نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان 1384 و ساعت 11:11 ق.ظ توسط : دخترک تنها...
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


©

دوشنبه 9 آبان 1384

 دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می سازد

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من

.......

 

 

 

 

هیچ کس جز خدا  تو و من  چیزی نمی دونه  حتی خود تو .......

نوشته شده در دوشنبه 9 آبان 1384 و ساعت 02:10 ق.ظ توسط : دخترک تنها...
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


©

چهارشنبه 4 آبان 1384

کسی مرا صدا می زند 

و من بی آنکه برگردم

می دانم تویی

تویی که از سرزمین آفتاب

به کویر خسته از سراب آمدی

بی آنکه برگردم می بینمت

تو با خود آفتاب آورده ای

تا ذوب انجمادم را به انتظار بنشینی

نوشته شده در چهارشنبه 4 آبان 1384 و ساعت 04:10 ق.ظ توسط : دخترک تنها...
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()